|
مصاحبه سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران با جناب آقای پرویز شاپور
|
|
ـ طنز را چطوری شروع کردید؟
ـ من در اهواز مأموریت داشتم، یکی دو تا روزنامه محلی در آنجا بود که البته من اسمش را فراموش کردم.
ـ ممکن است که سال آن را بفرمائید؟
ـ من چهار سال اهواز بودم. سال 30 رفتم و سال 34 خودم را به تهران منتقل کردم. من با اسم مستعار برای آنها می نوشتم. بعد به تهران منتقل شدم و برای روزنامه توفیق با پست، مطلب فرستادم. یک دفعه پسرخاله ام آمد و گفت که شما را دعوت کردند تا با شما صحبت کنند. البته من هم با اسم مستعار «کامیار و مهدخت» مطالبم را می فرستادم.
آنها در روزنامه که دعوت کردند نوشته بودند، خانم مهدخت یا آقای کامیار بیایند. من رفتم به روزنامه توفیق و در آنجا شروع به فعالیت و نوشتن کردم. به طور کلی نوشتن مطالب یا داستان کوتاه برای من مساوی با جان کندن است، ولی سوژه زیاد دارم. این است که من فقط در کار کلمات رفتم و هرچه هم به من گفتند و خواستند من را از راهم منحرف کنند، من گوش نکردم که آقا داستان بنویس و فلان کن و ...؛ من فقط کار خودم را پیگیری کردم. البته در روزنامه توفیق مطالب من تحت عنوان برخورد عقاید و آراء چاپ می شد، یا یک ستون هم بود [به اسم] دارالمجانین یا ستون دیگر، در این سه ستون مطالب من چاپ می شد.
من برای مجله خوشه مطلب نوشتم. سردبیر آن آقای شاملو (شاعر نامدار معاصر) بودند. ایشان نوشته های مرا تحت عنوان کاریکلماتور چاپ کردند که بعد این اسم دیگر روی آن ماند. در زمینه کاریکاتور هم در واقع آقای اردشیر محصص (کاریکاتوریست نامدار ایران) کتاب های [زیادی] از کاریکاتوریست های دنیا نشان ما دادند. بعد به من جرأت دادند که دیگر شروع به کشیدن کن و من هم شروع به موش و گربه کشیدن [کردم.] چون ما خانواده گربه دوستی بودیم، همیشه روی کرسی دو، سه تا گربه یا خوابیده بودند و چرت می زدند، یا اینکه دنبال همدیگر بازی می کردند. یک آقایی به من گفت که چرا تو فیل نکشیدی؟ گفتم: من فیل ندیدم، ثانیاً اگر فیل روی کرسی بنشیند، کرسی می شکند. بعد ادامه دادم: کاریکلماتور یک، کاریکلماتور دو، کاریکلماتور سه، کاریکلماتور چهار، کاریکلماتور پنج، گزینه کاریکلماتور، که در ایران و به زبان فارسی در آمریکا چاپ شد.
من سنجاق قفلی را خیلی دوست دارم و نیمرخ آن شبیه اشرف مخلوقات است و برای وصل کردن آمده است. یک نفر زیپ لباسش در رفته بود، آن را سنجاق قفلی زده بود. این است که یک کتاب تحت عنوان «فانتزی سنجاق قفلی» و یک کتاب هم از موش و گربه عبید زاکانی مصور کردم.
ـ جناب شاپور، شما در واقع نگفتید که از کجا شروع به نوشتن کردید و چند سالتان بود که شروع به نوشتن کردید؟
ـ بنده، عرض کنم خدمتتان که [به طور] جدی از روزنامه توفیق شروع کردم.
ـ به طور جدی، ولی کلاً از کی فکر کردید که می توانید بنویسید؟
ـ من اول پیش خودم همینطور فکر می کردم و آنوقت خنده ام می گرفت. هر کسی هم اگر [مرا] می دید، می گفت این چرا اینطوری است و هی می خنده!؟ خوب چیزهایی به فکرم می رسید، ولی آن موقع نمی نوشتم. بعد فکر کردم که خوب، اینها را من بنویسم و شروع به نوشتن کردم.
ـ یعنی ابتدا هم که فکر می کردید، در واقع به یک مطلب خنده دار فکر می کردید. خنده دار بودن شاید در وجود شما بوده، یعنی طنز نگریستن به اشیاء و اطرافیان.
ـ بله، بله.
ـ بعد کسی بود که به شما کمک بکند یا شما را تشویق بکند تا به این راه بیایید؟
ـ در قسمت کاریکاتور آقای محصص، ولی در قسمت کاریکلماتور مشوقی نداشتم. در واقع تا آنجایی که در روزنامه توفیق چاپ می شد، زیاد سر و صدا نکرد، ولی وقتی که در مجله خوشه چاپ شد، از آنجا در واقع وضع کاریکلماتور شناخته شد و با مجلات مختلف همکاری کردم.
شماره ردیف مصاحبه: 256
مصاحبه کننده: شفیقه نیک نفس