|
مصاحبه سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران با جناب آقای نصرت الله خازنی
تاریخ:1382/05/19
|
|
از کارهای قابل ذکر [آقای دکتر مصدق]، یکی به دست گرفتن اختیارات وزارت جنگ بود، برای اینکه وزارت جنگ، بخصوص ستاد ارتش در انتخابات دخالت بسیار آشکاری داشت. می توانم ادعا کنم که لااقل دو سوم از نمایندگان مجلس منتخب دربار بودند به وسیله وزارت جنگ و ستاد ارتش. خوب، یکی از هدف های آقای دکتر مصدق تأمین آزادی انتخابات بود که مردم سالاری یعنی همین که [فرد] بتواند نماینده خودش را آزادنه انتخاب کند. این بود که اصرار کرد باید وزارت جنگ تحت اختیار آقای دکتر مصدق باشد. [این امر] مورد مخالفت خیلی شدید شاه قرار گرفت و نتیجه این شد که آقای دکتر مصدق استعفا کرد. وقتی استعفا کرد، آن قیام ملی و سی تیر شروع شد و متأسفانه نزدیک به بیست و هشت یا سی نفر از جوان های مملکت شهید شدند. الان مزار شهدای سی تیر در ابن بابویه است. آقای دکتر مصدق هم هر سال به زیارت قبور شهدای سی تیر میرفت که یکدفعه من همراهش بودم و بعد عرض می کنم که چطور شد و چطور رفتیم.
بالاخره بعد از سی تیر، شاه ناچار شد که وزارت جنگ را در اختیار دولت آقای دکتر مصدق بگذارد. همیشه شاه علیه دکتر مصدق به وسیله ارتش مخالفت میکرد. مثلاً وقتی آقای دکتر مصدق ارتش را از افسران ناپاک، نادرست و بدنام تصفیه کرد، همین عده بودند که تشکیلاتی داشتند مرتب، تحت نظر خود شاه و بخصوص شاهپور علیرضا که تا آن آن موقع زنده بود و اینها بودند که علیه آقای دکتر مصدق تظاهر و قیام کرده و به خانه او حمله می کردند حتی یک دفعه در آهنی را هم شکستند و اینها افسران تصفیه شده بودند.
ـ بیشتر بازنشسته شدند دیگر؟
ـ بله، بله. باور کنید این افسرها به من مراجعه می کردند که من [آنها را] خدمت آقای دکتر مصدق ببرم تا ثابت کنند که بی جهت تصفیه شده اند. ملاحظه کنید، من میگفتم خیلی خوب، من پروندهتان را می گیرم، مطالعه می کنیم، با حضور خودتان هم مطالعه می کنیم ؛ هم پرونده های محرمانه و هم غیر محرمانه تان را مطالعه می کنم و وقتی کاملاً به سوابق خدمت شما احاطه پیدا کردم، با هم می رویم خدمت آقای دکتر مصدق. تا این حرف را می زدم، دیگر به ملاقات آقای دکتر مصدق نمی آمدند، برای اینکه می دیدند واقعاً مرتکب چه کثافت کاری شدهاند. یک نفر از اینها نشد که حاضر باشد من او را ببرم خدمت آقای دکتر مصدق و آنجا بنشینیم شکایتش را بکند و رسیدگی شود و بعد ببینیم اشتباه شده. حتی بک فقره و یک نفر حاضر نشد.
حرفم به اینجا رسید که آقای دکتر مصدق بعد از سی تیر استعفا کردند و ناچار شدند که او را [دوباره] به نخست وزیری انتخاب کنند، باید عرض کنم که سال 1332 که من در خدمت خودشان انجام وظیفه می کردم؛ در حدود ساعت 10 شب سی تیر 1332 بود که به من فرمودند: آقای خازنی، می شود سی، چهل دسته گل تهیه بشود؟ من گفتم: آقا چرا زودتر نفرمودید؟ گفت: یادم رفت. [خنده] فهمیدم که این گلها را برای چی می خواهد. گفتم: بله من می توانم اینها را فراهم کنم. خوشبختانه ما یک مستخدمی در خانه داشتیم که از پیش ما رفته بود در باغ زعیم. در آن آ موقع یکی از باغات گل بسیار زیبا در تهران، باغ زعیم در اکبرآباد بود و فروشگاهش هم در میدان پاستور بود. اسم آن مستخدم ما علی بود که یک جوان خیلی خوبی بود. به خانمم گفتم که به او تلفن کن و این شماره تلفن را بده تا با من صحبت کند. خانم تماس گرفت. به علی گفتم که ما چهل دسته گل گلایل سفید و ... میخواهیم، می توانی تهیه کنی؟ گفت که چشم آقا. گفتم که پس اینها را تهیه و دستهبندی کن و بیاور خانه ما، پول گلها را هم از خانم بگیر و انعامت را هم بعد می دهم. علی برای ما دسته گلها را فراهم کرد و به خانه ما (آن آن موقع در چهار راه فروردین نزدیک دانشگاه بود) آورد. بعد خانم به من تلفن کرد که علی گلها را آورد. گفتم که پس من الان می آیم و خودم گلها را می برم. خودم رفتم گلها را از خانه آوردم و به ایشان اطلاع دادم که آقا گل ها آماده شده.
آقای دکتر مصدق یک ماشین پلیموت سبز رنگ داشت. این گلها را در صندوق ماشین شان جا دادیم و چون می خواستیم این [کارمان] کاملاً محرمانه باشد و هر نوع احتیاط را رعایت کنیم که خوب می بایست بکنیم؛ وقتی [او] به من می گوید که حفظ جان من تا موقعی که هستید، به عهده شماست، خوب من هم آنچه که برای حفظ امنیت این مرد به عقلم می رسید، بایست فکر کنم و اندیشه کنم. این بود که به آقای سروان داورپناه (متأسفانه فوت کرده و خدا رحمتش کند که بسیار افسر شریفی بود) و آقای سروان فشارکی (بعداً نام فامیلش مهران شده و خوشبختانه در قید حیات است) گفتم که لباس شخصی به تن کنند، ولی مسلح باشند. وقتی آماده شدیم برای حرکت، آقای فشارکی و داورپناه و راننده جلو بودند و من طرف راست عقب نشسته بودم؛ آقای دکتر مصدق را وسط گذاشته بودیم و آن طرف هم آقای شاهدی بود که یکی از خدمتگزاران قدیمی او بود و برای اینکه از پشت شیشه هم چیزی پیدا نشود، روزنامه و ... گذاشته بودند که توی ماشین دیده نشود. تقریباً ساعت از 10 هم گذشته بود که راه افتادیم رفتیم به ابن بابویه. خانم ضیاءالسلطنه هم منزل نبود و رفته بود شمیران پیش آقای احمد مصدق. راه افتادیم و بطور خصوصی و محرمانه رفتیم ابن بابویه. مقبره پدر خانم من آنجا بود؛ یک چراغ زنبوری از سرایدارش گرفتم، روشن کردیم. شاهدی با چراغ جلو، آقای داورپناه و بنده یا فشارکی هم بغل آقای دکتر مصدق را گرفتیم که در این تاریکی مبادا اتفاقی بیافتد. خلاصه، با یک زحمت زیادی رفتیم سر قبر شهدای سی تیر. رفتیم آنجا و روی هر یک از قبرها یک دسته گلی [گذاشتیم].
آقای دکتر دسته گلها را نثار کرد و چند قطره اشکی روی هر قبری ریخت، بطوری که همه ما از آن وضع به گریه افتادیم. آن حال و هوای شب گورستان، آن سکوت، این شهدایی که آنجا آرام خوابیده اند، همه ما را به گریه انداخت و واقعاً نتوانستیم خودمان را کنترل کنیم. به هر حال، بعد از آنکه روی مزار تمام شهدا دسته گل نثار شد، آمدیم سوار ماشین شدیم و برگشتیم.
شماره ردیف مصاحبه :684
مصاحبه کننده: شفیقه نیک نفس