سال سرمایه‌گذاری برای تولید

تاریخ: 01 مهر 1405

  • 1405/06/30 - 12:45
  • - تعداد بازدید: 70
  • - تعداد بازدیدکننده: 56
  • زمان مطالعه : 18 دقیقه
در نهمین نشست «مروری بر متون برگزیده ادب فارسی»

احسان در بوستان سعدی؛ از دستگیری نیازمندان تا مهربانی با حیوانات

نهمین نشست از سلسله‌نشست‌های متن‌خوانی «مروری بر متون برگزیده ادب فارسی» روز دوشنبه ۳۰ شهریورماه با حضور اکبر ثبوت، پژوهشگر تاریخ و فلسفه اسلامی، در اندیشگاه فرهنگی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران برگزار شد.

یونیفرم افقی

به گزارش روابط‌عمومی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، در این نشست، بخش‌هایی از باب دوم «بوستان» سعدی خوانده و بررسی شد. محور اصلی این باب، احسان و نیکوکاری است. سعدی در این باب بر بخشندگی، دستگیری از نیازمندان، شفقت به ناتوانان، مهمان‌نوازی و خدمت بی‌منت تأکید می‌کند و ارزش انسان و صاحب‌منصبان را در سود رساندن به دیگران می‌داند.

اکبر ثبوت در توضیح حکایتی درباره پیری در راه حجاز گفت: «سعدی از پیری سخن می‌گوید که پیاده به مکه می‌رفت و در هر قدم دو رکعت نماز می‌خواند. او چنان با شور و نشاط در راه خدا گام برمی‌داشت که حتی برای بیرون آوردن خار مغیلان از پای خود توقف نمی‌کرد.»

شنیدم که پیری به راه حجاز / به هر خُطوه کردی دو رکعت نماز

وی افزود: «انجام این عبادت دشوار به‌تدریج او را به خودپسندی دچار کرد. پیر از عمل خود خشنود شد و گمان کرد بهتر از این نمی‌توان راه خدا را پیمود. به این ترتیب، عبادتی که باید وسیله هدایت و تقرب باشد، بر اثر فریب شیطان به زمینه‌ای برای غرور و گمراهی تبدیل شد.»

به تلبیس ابلیس در چاه رفت / که نتوان از این خوب‌تر راه رفت

ثبوت در شرح ادامه حکایت بیان کرد: «اگر رحمت الهی شامل حال این پیر نمی‌شد، غروری که بر اثر عبادت در وجودش پدید آمده بود، او را از راه درست منحرف می‌کرد. هاتفی از غیب نیز به او هشدار داد که گمان نکند با انجام این عبادت، هدیه‌ای به پیشگاه خداوند آورده است.

واژه «نُزل» در بیت «مپندار اگر طاعتی کرده‌ای / که نُزلی بدین حضرت آورده‌ای» به معنای غذا یا هدیه‌ای است که برای پذیرایی از مهمان فراهم می‌کنند.»

وی بیت پایانی را نتیجه حکایت دانست و گفت: «آسوده کردن دل انسانی درمانده با احسان و نیکوکاری، از هزار رکعت نماز در هر منزل ارزشمندتر است. سعدی با این نتیجه‌گیری، نیکی به دیگران را بر عبادتی که موجب غرور و خودپسندی شود، برتری می‌دهد.»

به احسانی آسوده کردن دلی / به از اَلْف رکعت به هر منزلی

روزه حقیقی با دستگیری گرسنگان معنا می‌یابد

ثبوت در ادامه به حکایتی درباره همسر سرهنگ و روزه سلطان پرداخت و گفت: «در این حکایت، همسر یکی از نظامیان سلطان از شوهرش می‌خواهد به مطبخ شاهی برود و سهمی از سفره سلطان بگیرد، زیرا فرزندان گرسنه آنان چشم‌انتظار بازگشت پدر هستند. مرد پاسخ می‌دهد که مطبخ در آن روز تعطیل است، زیرا سلطان از شب پیش نیت روزه کرده است.»

به سرهنگ سلطان چنین گفت زن / که خیز ای مبارک در رزق زن

برو تا ز خوانت نصیبی دهند / که فرزندکانت نظر بر رهند

وی افزود: «زن با شنیدن این سخن ناامید می‌شود و با خود می‌گوید این روزه سلطان چه سودی دارد، در حالی که افطار او برای فرزندان گرسنه ما به‌منزله عید است. سعدی از این طریق، عبادتی را نقد می‌کند که نفعی برای نیازمندان ندارد.»

که سلطان از این روزه گویی چه خواست؟ / که افطار او عید طفلان ماست

ثبوت در توضیح پیام حکایت بیان کرد: «از نگاه سعدی، کسی که غذا می‌خورد اما از دست او خیری به دیگران می‌رسد، از فرد دنیاپرستی که همه عمر روزه می‌گیرد، بهتر است. روزه حقیقی آن است که انسان از سهم خود بکاهد و غذای درمانده‌ای را فراهم کند، نه اینکه تنها یک یا دو وعده غذا نخورد و سپس همه آن را خود مصرف کند.»

خورنده که خیرش برآید ز دست / به از صائم‌الدهر دنیاپرست

وی درباره بیت پایانی گفت: «نان چاشت به غذای صبحگاهی گفته می‌شود. سعدی تأکید می‌کند روزه هنگامی ارزشمند است که روزه‌دار از غذای خود بگذرد و آن را به نیازمندی برساند. در غیر این صورت، اینکه انسان غذا را از خود بازگیرد و سپس همان را خود بخورد، سودی برای دیگران نخواهد داشت.»

مُسلَّم کسی را بود روزه‌داشت / که درمانده‌ای را دهد نان چاشتوگرنه چه لازم که سعیی بری / ز خود بازگیری و هم خود خوری؟

جوانمردی؛ ترجیح آسودگی دیگران بر رهایی خویش

ثبوت سپس به «حکایت کرم مردان صاحبدل» پرداخت و گفت: «قهرمان این حکایت مردی بخشنده است که توان مالی او با میزان جوانمردی‌اش تناسب ندارد. سعدی آرزو می‌کند که ثروت نصیب فرومایگان نشود و جوانمردان نیز به تنگدستی گرفتار نشوند. در اینجا «خداوند هستی» به معنای صاحب مال و ثروت است، نه خداوند متعال.»

که سفله خداوند هستی مباد / جوانمرد را تنگدستی مباد

وی افزود: «این مرد همتی بلند داشت و بدون توجه به اندک بودن سرمایه‌اش، بیش از توان خود بخشش می‌کرد. روزی زندانی نیازمندی در نامه‌ای از او خواست با پرداخت چند درهم، زمینه آزادی‌اش را فراهم کند. این مبلغ در نظر جوانمرد ناچیز بود، اما خودش حتی همان مقدار اندک را نیز در اختیار نداشت.»

نه در خورد سرمایه کردی کرم / تنک‌مایه بودی از این لاجرم

ثبوت درباره اقدام مرد جوانمرد بیان کرد: «او نزد طلبکاران زندانی رفت و از آنان خواست بدهکار را آزاد کنند و خود ضمانت کرد که اگر زندانی گریخت، پاسخ‌گو باشد. سپس به زندانی گفت تا فرصت دارد از شهر بگریزد. مرد نیز مانند گنجشکی که در قفس را باز ببیند، بی‌درنگ گریخت و طلبکاران ضامن را به‌جای او زندانی کردند. جوانمرد در زندان نه شکایتی نوشت و نه فریادی برآورد، زیرا آزادی آن مرد گرفتار را بر آسودگی خود ترجیح داده بود.»

ندیدم به نزدیک رأیم پسند / من آسوده و دیگری پای‌بند

وی در توضیح پایان حکایت گفت: «واژه «ریش» در عبارت «یکی ناتوان دیدم از بند ریش» به معنای زخمی، آزرده و رنج‌دیده است. جوانمرد سرانجام در زندان درگذشت، اما نام نیکش باقی ماند. سعدی زندگی حقیقی را از آنِ انسانی می‌داند که دل و جانش زنده است. چنین انسانی حتی اگر جسمش زیر خاک باشد، از جهانی انسان زنده‌نمای مرده‌دل ارزشمندتر است، زیرا با مرگ جسم، حقیقت و نام نیک او از میان نمی‌رود.»

تنی زنده‌دل، خفته در زیر گل / به از عالمی زنده مرده‌دلدل زنده هرگز نگردد هلاک / تن زنده‌دل گر بمیرد چه باک؟

مهربانی با حیوانات در نگاه سعدی

ثبوت سپس به حکایتی درباره آب دادن به سگ تشنه پرداخت و گفت: «در این حکایت، سعدی توجه خود به حیوانات را نشان می‌دهد. مردی در بیابان سگی را می‌بیند که از شدت تشنگی رمقی برایش باقی نمانده است. او در برابر رنج این حیوان احساس مسئولیت می‌کند، کلاهش را مانند دلو به کار می‌گیرد، دستارش را به آن می‌بندد و با تحمل مشقت، سگ را سیراب می‌کند.»

یکی در بیابان سگی تشنه یافت / برون از رمق در حیاتش نیافتکله دلو کرد آن پسندیده‌کیش / چو حبل اندر آن بست دستار خویش

وی افزود: «پیامبر از سرگذشت این مرد خبر داد و گفت خداوند به سبب همین رفتار، گناهان او را بخشید. سعدی به انسان ستمکار هشدار می‌دهد که در رفتار خود بیندیشد، زیرا ستم عاقبت خوشی ندارد. وقتی نیکی به یک سگ چنین پاداشی دارد، نیکوکاری در حق انسان‌ها نیز بی‌پاداش نخواهد ماند.»

کسی با سگی نیکویی گم نکرد / کجا گم شود خیر با نیکمرد؟

ثبوت درباره ارزش بخشش بیان کرد: «قنطار به مقدار فراوانی طلا و قیراط به مقداری اندک اشاره دارد. بخشیدن طلای بسیار از گنج و ثروتی آماده، با بخشیدن مبلغی اندک از دسترنج شخصی یکسان نیست. ارزش بخشش کسی که با زحمت مالی اندک به دست آورده و بخشی از آن را می‌بخشد، می‌تواند بیشتر باشد. هرکس به اندازه توان خود بار برمی‌دارد و کاری که برای توانگری آسان است، ممکن است برای انسانی کم‌توان بسیار دشوار باشد.»

به قنطار زر بخش کردن ز گنج / نباشد چو قیراطی از دسترنجبرد هر کسی بار در خورد زور / گران است پای ملخ پیش مور

ناپایداری قدرت و ضرورت مدارا با زیردستان

ثبوت سپس به بخش «گفتار اندر گردش روزگار» پرداخت و گفت: «سعدی انسان را به نرم‌خویی با مردم فرامی‌خواند تا خداوند نیز در روز نیاز با او سخت نگیرد. کسی که دست افتادگان را می‌گیرد، اگر خود روزی از پا درآید، بی‌یاور و گرفتار نخواهد ماند.»

تو با خلق سهلی کن ای نیک‌بخت / که فردا نگیرد خدا با تو سختگر از پا درآید، نماند اسیر / که افتادگان را بود دستگیر

وی درباره بیت «به آزار فرمان مده بر رهی / که باشد که افتد به فرماندهی» توضیح داد: «رهی به معنای بنده و غلام است. در تاریخ ایران، خاورمیانه، هند و مصر نمونه‌های فراوانی وجود دارد که غلامی به مقام فرماندهی و حتی فرمانروایی رسیده است. بنابراین، انسان نباید زیردستان را به دلیل جایگاه کنونی آنان تحقیر کند، زیرا گردش روزگار می‌تواند موقعیت افراد را دگرگون سازد.»

ثبوت در شرح تشبیه شطرنجی این بخش بیان کرد: «بیدق مهره پیاده و فرزین مهره وزیر در شطرنج است. همان‌گونه که مهره پیاده ممکن است به فرزین تبدیل شود، انسانی که امروز در جایگاهی پایین قرار دارد نیز ممکن است فردا صاحب قدرت و مقام شود. ازاین‌رو، خردمندان در دل دیگران بذر کینه نمی‌کارند و صاحبان قدرت نباید با نیازمندان و زیردستان رفتاری متکبرانه داشته باشند.»

که افتد که با جاه و تمکین شود / چو بیدق که ناگاه فرزین شود

وی ابیات پایانی را هشداری درباره ناپایداری قدرت دانست و گفت: «چه بسیار قدرتمندانی که از جایگاه خود فرو افتاده‌اند و چه بسیار افتادگانی که بخت آنان را یاری کرده است. سعدی تأکید می‌کند که نباید دل زیردستان را شکست، زیرا ممکن است انسان روزی جایگاه خود را از دست بدهد و خود زیردست دیگری شود.»

دل زیردستان نباید شکست / مبادا که روزی شوی زیردست

گردش روزگار و سرانجام بی‌اعتنایی به نیازمندان

ثبوت در توضیح «حکایت در معنی رحمت بر ضعیفان و اندیشه در عاقبت» گفت: «درویشی از تنگدستی خود نزد مردی ثروتمند شکایت کرد، اما آن مرد نه دیناری به او بخشید و نه دانگی. دانگ به معنای یک‌ششم و در اینجا کنایه از مبلغی بسیار اندک است. توانگر نه‌تنها کمکی نکرد، بلکه فرمان داد درویش را با خواری از در خانه‌اش برانند.»

بنالید درویشی از ضعف حال / برِ تندرویی خداوند مالنه دینار دادش سیه‌دل، نه دانگ / بر او زد به سر باری از طیر، بانگ

وی افزود: «درویش از این رفتار دل‌آزرده شد و از خود پرسید چرا انسان توانگر باید ترش‌رو و تلخ‌رفتار باشد. سعدی می‌گوید مرد ثروتمند به دلیل ناسپاسی گرفتار دگرگونی روزگار شد و بزرگی و دارایی خود را از دست داد. در باور قدما، هر یک از ستارگان نقشی داشت و عطارد با نویسندگی و دبیری ارتباط داشت. عبارت «عطارد قلم در سیاهی نهاد» نیز به سیاه شدن سرنوشت این مرد اشاره دارد.»

به ناکردن شکر پروردگار / شنیدم که برگشت از او روزگاربزرگیش سر در تباهی نهاد / عطارد قلم در سیاهی نهاد

ثبوت در ادامه بیان کرد: «غلام آن توانگر پس از مدتی به خدمت مردی کریم، گشاده‌دست و روشن‌نهاد درآمد. این مرد از دیدن نیازمندان همان اندازه شادمان می‌شد که نیازمند از رسیدن به مال شاد می‌شود، زیرا فرد نیازمند را فرستاده خدا و وسیله‌ای برای آزمودن بخشندگی خود می‌دانست. شبی پیرمردی درمانده برای گرفتن غذا به خانه او آمد. غلام با دیدن او گریست، زیرا دریافت آن پیر فقیر همان ارباب ثروتمند پیشین اوست که اکنون دست نیاز به سوی دیگران دراز کرده است.»

که مملوک وی بودم اندر قدیم / خداوند املاک و اسباب و سیمچو کوتاه شد دستش از عز و ناز / کند دست خواهش به درها دراز

وی درباره نتیجه حکایت گفت: «مرد کریم پس از شنیدن سخنان غلام گفت این پیر همان بازرگان تندخویی است که روزی او را، هنگامی که درویشی نیازمند بود، از خانه‌اش رانده بود. گردش روزگار جای آن دو را تغییر داده و درویش دیروز را توانگر و توانگر دیروز را نیازمند کرده بود. سعدی در پایان تأکید می‌کند که اگر خداوند دری را از روی حکمت ببندد، دری دیگر را با فضل و کرم می‌گشاید. چه بسیار نیازمندانی که توانگر شده‌اند و چه بسیار ثروتمندانی که جایگاهشان دگرگون شده است.»

خدای ار به حکمت ببندد دری / گشاید به فضل و کرم دیگریبسا مفلس بینوا سیر شد / بسا کار منعم زبر زیر شد

حق حیات کوچک‌ترین موجودات

ثبوت در ادامه به حکایت شبلی و مورچه پرداخت و گفت: «شبلی انبانی گندم از دکان گندم‌فروشی خرید و آن را به دوش گرفت و به محل زندگی خود برد. هنگامی که مورچه‌ای سرگشته را میان گندم‌ها دید، دریافت که این موجود همراه گندم از محل زندگی خود دور شده است.»

که شبلی ز حانوت گندم‌فروش / به ده برد انبان گندم به دوشنگه کرد و موری در آن غله دید / که سرگشته هر گوشه‌ای می‌دوید

وی افزود: «شبلی از اندیشه پریشانی و دورافتادگی مورچه نتوانست شب بخوابد. ازاین‌رو، آن را به مأوای خود بازگرداند. او دور کردن این مورچه رنج‌دیده از لانه و همنوعانش را خلاف مروت می‌دانست.»

ز رحمت بر او شب نیارست خفت / به مأوای خود بازش آورد و گفتمروت نباشد که این مور ریش / پراکنده گردانم از جای خویش

ثبوت در شرح بیت «درون پراکندگان جمع دار / که جمعیتت باشد از روزگار» بیان کرد: «جمعیت در این بیت به معنای آسودگی خاطر و آرامش درونی است. سعدی می‌گوید دل انسان‌های پریشان را آرام کن تا خودت نیز از پریشانی روزگار در امان بمانی.» وی سپس به بیتی اشاره کرد که سعدی آن را به فردوسی نسبت می‌دهد و در آن، بر حق حیات حتی کوچک‌ترین موجودات تأکید شده است.

میازار موری که دانه‌کش است / که جان دارد و جان شیرین خوش است

وی درباره ابیات پایانی گفت: «انسان نباید قدرت خود را وسیله آزار ناتوانان قرار دهد، زیرا ممکن است روزی خود در جایگاه ضعف و درماندگی قرار گیرد. همان‌گونه که انسان از مورچه تواناتر است، موجودی تواناتر از او نیز وجود دارد. سعدی با حکایت شبلی، مهربانی با حیوانات و توجه به رنج موجودات ناتوان را بخشی از جوانمردی می‌داند.»

مزن بر سر ناتوان دست زور / که روزی به پایش در افتی چو مورگرفتم ز تو ناتوان‌تر بسی است / تواناتر از تو هم آخر کسی است

احسان؛ کمندی برای صید دل‌ها

ثبوت در توضیح بخش «گفتار اندر ثمره جوانمردی» گفت: «اگر بخواهیم حیوانی وحشی را شکار کنیم، آن را با بند و زنجیر به دام می‌اندازیم، اما انسان را می‌توان با احسان و نیکوکاری به خود نزدیک کرد. حتی دشمن را نیز می‌توان با لطف و محبت چنان به خود پیوند داد که نتواند این رشته را با شمشیر قطع کند.»

ببخش ای پسر کآدمی‌زاده صید / به احسان توان کرد و، وحشی به قیدعدو را به الطاف گردن ببند / که نتوان بریدن به تیغ این کمند

وی افزود: «وقتی دشمن از انسان کرم، لطف و بخشندگی ببیند، بدخواهی در وجودش کاهش می‌یابد. در مقابل، اگر انسان با دوست خود سخت‌گیر و تندخو باشد، دوست نیز میلی به دیدن او نخواهد داشت. اما اگر صاحب قدرت با دشمنان خوش‌رفتاری کند، مدت زیادی نمی‌گذرد که آنان به دوستان او تبدیل می‌شوند.»

وگر خواجه با دشمنان نیک‌خوست / بسی برنیاید که گردند دوست

ثبوت سپس به «حکایت در معنی صید کردن دل‌ها به احسان» پرداخت و گفت: «سعدی در راه جوانی را دید که می‌دوید و گوسفندی نیز در پی او حرکت می‌کرد. سعدی گمان کرد ریسمان و بند، گوسفند را به دنبال جوان می‌کشاند، اما جوان طوق و زنجیر را از گردن حیوان باز کرد. گوسفند اندکی به چپ و راست دوید، ولی دوباره در پی جوان به راه افتاد، زیرا از دست او جو و علف خورده و محبت دیده بود.»

نه این ریسمان می‌برد با منش / که احسان کمندی است در گردنش

وی درباره نتیجه حکایت بیان کرد: «آنچه گوسفند را در پی صاحب خود می‌کشاند، ریسمان نبود، بلکه احسان و محبتی بود که از او دیده بود. سعدی تأکید می‌کند که حتی حیوانات نیز نیکی را درمی‌یابند. فیل خشمگین به کسی که با او مهربانی کرده است حمله نمی‌کند، سگ با خوردن نان انسان از او پاسداری می‌کند و حتی جانوری درنده در برابر کسی که به او غذا داده است، رام می‌شود.»

بدان را نوازش کن ای نیکمرد / که سگ پاس دارد چو نان تو خوردبر آن مرد کند است دندان یوز / که مالد زبان بر پنیرش دو روز

توکل بدون کوشش در اندیشه سعدی جایگاهی ندارد

ثبوت در توضیح حکایت «درویش با روباه» گفت: «درویشی روباهی ناتوان و بی‌دست‌وپا دید و در شگفت ماند که این حیوان چگونه زندگی می‌کند و روزی خود را به دست می‌آورد. در همان هنگام، شیری شغالی را شکار کرد و پس از خوردن آن، مقداری از شکار باقی ماند که روباه با آن سیر شد. روز بعد نیز همین اتفاق تکرار شد و درویش یقین کرد که خداوند روزی این حیوان ناتوان را می‌رساند.»

یکی روبهی دید بی‌دست‌وپای / فروماند در لطف و صنع خدایشغال نگون‌بخت را شیر خورد / بماند آنچه روبه از آن سیر خورد

وی افزود: «درویش از این ماجرا نتیجه گرفت که باید در گوشه‌ای بنشیند و به روزی‌رسانی خداوند توکل کند، اما کسی به یاری او نیامد و از شدت گرسنگی به پوست و استخوان تبدیل شد. سرانجام ندایی از محراب شنید که به او گفت به‌جای تقلید از روباه ناتوان، مانند شیر بکوش و چنان زندگی کن که دیگران از حاصل تلاش تو بهره‌مند شوند. توکل به خدا به معنای دست روی دست گذاشتن و کوشش نکردن نیست.»

برو شیر درنده باش، ای دغل / مینداز خود را چو روباه شلچنان سعی کن کز تو ماند چو شیر / چه باشی چو روبه به وامانده سیر

ثبوت در شرح ادامه حکایت بیان کرد: «انسان باید با توان و بازوی خود روزی به دست آورد و آن را با دیگران تقسیم کند، نه آنکه چشم به باقی‌مانده دسترنج دیگران داشته باشد. سعدی ارزش عمل انسان را در رنج بردن برای آسایش دیگران می‌داند. واژه «مخنث» در این بیت به معنای مرد زن‌نماست و در اینجا به فردی اشاره دارد که بدون کوشش، از دسترنج دیگران استفاده می‌کند.»

به چنگ آر و با دیگران نوش کن / نه بر فضله دیگران گوش کنچو مردان ببر رنج و راحت رسان / مخنث خورد دسترنج کسان

وی درباره پیام پایانی حکایت گفت: «جوان باید دست پیر نیازمند را بگیرد، نه اینکه خود را عمداً به ناتوانی بیندازد و از دیگران یاری بخواهد. رحمت خداوند شامل حال کسی می‌شود که مردم از وجود او در آسایش باشند. انسان صاحب خرد بخشندگی پیشه می‌کند و کسی در هر دو جهان نیکی می‌بیند که به بندگان خدا خیر برساند.»

بگیر ای جوان دست درویش پیر / نه خود را بیفکن که دستم بگیرخدا را بر آن بنده بخشایش است / که خلق از وجودش در آسایش است

نهمین نشست «مروری بر متون برگزیده ادب فارسی» با پرسش و پاسخ حاضران پایان یافت. این سلسله‌نشست‌ها با هدف خوانش و بررسی آثار برجسته ادب کلاسیک فارسی، دوشنبه‌ها از ساعت ۱۰ و ۳۰ دقیقه تا ۱۲ و ۳۰ دقیقه در اندیشگاه فرهنگی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران برگزار می‌شود و ورود برای عموم آزاد است. 
 
 
  • گروه خبری : اخباراصلی
  • کد خبر : 16036
کلمات کلیدی

تصاویر

_R3A6417_1 _R3A6394 _R3A6551 _R3A6666 _R3A6412
×
عبارت خود را درج و جهت جستجو "Enter" را بفشارید
تنظیمات قالب