|
مصاحبه سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران با جناب آقای دکتر حسین خطیبی
|
|
حکمت، یکی از کسانی است که به گردن معارف این مملکت حق بزرگی دارد و بایستی حقش گفته شود. من در اینجا وظیفه خودم می دانم که از چند جهت [قدردان او باشم.] یکی از جهت اینکه شاگردش بودم، دیگر نیز از [آن جهت] که با امکاناتی که او فراهم کرد، توانستم تحصیلم را ادامه دهم و دیگر اینکه بعدها هم دستم را گرفت و کمک کرد، ولی اگر از اینها که جنبه شخصی دارد بگذریم، از نظر مملکتی، [ایشان] یکی از رجال شایسته، دانسته، بایسته و برگزیده زمان خودش بود. ایشان وقتی به کفالت رسید، به فکر افتاد که دانشگاه را تأسیس کند. قبل از آن، دارالمعلمین قدیم [وجود داشت] که بعداً به جایی که من درسم را در آنجا خواندم (پشت وزارت ارشاد فعلی یعنی مجلس قدیم) منتقل شد. الآن هم آن ساختمان دانشسرای عالی [وجود دارد] و حالت موزه مانندی پیدا کرده و حق هم هست، برای اینکه خیلی از دانشمندان زمان قبل و بعد از ما از آنجا بیرون آمدند. [خلاصه] دانشکده علوم و ادبیات در دارالمعلمین وجود داشت که رئیس آن مرحوم دکتر عیسی صدیق از دوستان داور بود و فکر می کرد که خودش وزیر معارف می شود و خیلی هم دلتنگ بود که یکی دیگر [به جای او برگزیده شده]، چون [صدیق] هم از رجال دلسوز مملکت بود و واقعاً برای شاگردانش هم به جای پدر و هم به جای معلم بود و به گردن شاگردهایش حق دارد و عاشق کارش بود.
او تحصیلاتش را در آمریکا گذرانده و رئیس دارالمعلمین عالی (دانشسرای عالی فعلی) بود. غیر از این دو [دانشکده]، مدرسه حقوق هم در یکی از کوچه های خیابان لاله زار- کوچه ای که الآن اداره روزنامه کیهان در آن هست- در خانه بزرگی مستقر بود. رئیس مدرسه حقوق هم مرحوم دهخدا بود. منتها فقط اسم مرحوم دهخدا، عملاً نمی آمد و مرحوم دکتر شایگان به عنوان معاون، آن را اداره می کرد. دانشکده فنی و غیره وجود نداشت و دانشکده طب هم به صورت ناقصی وجود داشت.
حکمت وقتی آمد، دانشگاه را [تأسیس] کند، اولین کاری که کرد، این بود که یک عده از اساتید برگزیده که در متوسطه درس می دادند را به دانشگاه منتقل کرد. امثال مرحوم فاضل تونی، مرحوم نصرا... فلسفی، مرحوم بهمنیار، همایی و ... را به دانشگاه منتقل کرد که بیایند درس بدهند. اینها به دانشکده ادبیات آمدند و این دانشکده قوام و ارزش پیدا کرد، یعنی تا آن موقع چنین اساتیدی نداشت. برای دانشکده علوم هم اساتید زیادی نداشتیم و بیشتر از خارج استخدام [می شدند.] مثلاً مسیو مالدینه، مسیو دورزوآل، مسیو سری گللی و غیره بودند که اینها از پاریس آمده و درس می دادند تا هنگامی که محصلین دوره اول و دوم که به فرنگ رفته بودند، فارغ التحصیل شدند و آمدند جای [اساتید فرانسوی] را گرفتند. ولی در دانشکده ادبیات معلم داشتیم. اساتید درجه اول را به دانشگاه منتقل کردند.
بعد مرحوم حکمت، قانونی برای دانشگاه به تصویب رساند که اولاً دانشگاه به صورت واحد مستقلی [درآید.] ثانیاً کسانی که می خواهند استاد آنجا بشوند، باید مدرک دکترا داشته باشند، ولی اینها که [نام بردم]، درجه دکترا نداشتند؛ فقط عده معدودی از آنها داشتند. پس قرار شد آنهایی که درجه دکترا ندارند، یک رساله بنویسند. بعد [حکمت] شورای دانشگاه را درست کرد، به این صورت که استادهای صاحب کرسی هر دانشکده ای، جزء اعضای شورای دانشکده شدند، یعنی آنهایی که رساله نوشته و از تصویب شورای دانشگاه گذرانده بودند که البته فرمالیته بود.
آن وقت ها دانشگاه کرسی داشت. مثلاً دانشکده ادبیات کرسی سبک شناسی داشت که متعلق به مرحوم ملک الشعرای بهار بود که بعداً به من منتقل شد. کرسی تاریخ ادبیات، تاریخ، جغرافی و .. هم داشت، یعنی استادهای صاحب کرسی بودند. آن وقت کسانی که وارد دانشگاه می شدند، در [ابتدا] اسمشان دانشیار (اسم استادیار و ... که الان هست، نبود) بود. بعد در دانشیاری می ماندند تا یک کرسی باز شود. چنانکه من در سمت دانشیاری ماندم تا مرحوم بهار فوت کرد و بعد کرسی او را به من دادند، چون دانشیارش بودم. [خلاصه]، اینها رساله نوشتند. رساله مرحوم فاضل تونی که او دیکته کرد و من نوشتم، عبارت بود از «تعلیقه بر فصوص الحکم محی الدین عربی» که دو بار هم چاپ شده و الان هم هست. کتاب علمی خیلی محکمی هم هست. رساله مرحوم فروزانفر هم «شرح حال مولانا» بود و بعد هم بیشتر کارش تحقیق در آثار مولانا شد که آثار جاویدانی از خودش به جای گذاشت، ولی آن زمان اولین اثری که از ایشان چاپ شد، همین رساله ای بود که در مورد مولانا نوشت و عنوان رساله دکترا هم داشت. مرحوم تدین را هم به دانشگاه آورده بودند. رساله ایشان راجع به «تاریخ فن خطابه» بود که بعدها که من منشی مؤسسه وعظ و خطابه شدم، چاپ کردم. همه اینها رساله نوشتند، عنوان دکترا گرفتتند و صاحب کرسی شدند. این یکی از کارهای حکمت بود که قانون تاسیس دانشگاه را به تصویب رساند.
بعد به فکر محل دانشگاه افتاد، چون دانشگاه باید یک مجموعه ای باشد. محلی که فعلاً دانشگاه تهران است، در آن زمان اراضی بیابانی و محل رژه در روز سوم اسفند بود. آنجایی که الآن از چهار راه ولیعصر شروع شده و به دانشگاه [تهران] می خورد. برِ جنوبی [آن اراضی]، خیابان انقلاب تا سر خیابان کارگر بود، برِ شمالی آن تمام خیابان دکتر فاطمی بود که هتل لاله هم در آنجا ساخته شده، برِ غربی آن تمام خیابان کارگر و برِ شرقی آن خیابان ولیعصر تا خیابان دکتر فاطمی بود. به این محوطه «جلالیه» می گفتند که بیابان بود و فقط در آن جایی را برای رضاشاه ساخته بودند که در روز سوم اسفند می ایستاد و رژه می گرفت. خلاصه، حکمت آمد و هشتاد هزار متر از آن اراضی را که الآن دانشگاه هست را به متری یک تومان خرید و بنای دانشگاه را گذاشت. اولین ساختمانی که ساخت، تالار تشریح بود که هنوز هم هست. بعد دانشکده طب را ساخت که شمالی ترین ساختمان دانشگاه فعلی است و آخرین قسمت زمین خریداری شده بود. بعد دانشکده حقوق فعلی و دانشکده فنی در شمال دانشکده حقوق و دانشکده علوم ساخته شد. البته همه [دانشکده ها] را حکمت نساخت و در دوره وزارت او نبود و زمان زیادی ...، چون آن موقع پول نبود و نمی شد که با سرعت [دانشکده ها] را بسازند. بعد دانشکده ادبیات، هنرهای زیبا، ساختمان مرکزی دانشگاه، کتابخانه، تالار سخنرانی علامه امینی و مسجد دانشگاه ساخته شد. به ترتیب تاریخ، این ساختمانها به اتمام رسید.
شماره ردیف مصاحبه: 311
مصاحبه کننده: پیمانه صالحی
وقتی من در دوره دانشجویی در حال تهیه رساله دکتری ام بودم، به معرفی مرحوم ملک الشعرای بهار خیلی خدمت علامه دهخدا می رسیدم تا از اطلاعات، معلومات و تجارب ایشان در تدوین رساله استفاده کنم. به این ترتیب با ایشان آشنا شدم. مرحوم دهخدا منزلی داشت (فکر می کنم هنوز هم باشد، چون می گویند آنجا مدرسه شده است.) در خیابان سپهبد قرنی (فیشرآباد) که یک باغ بزرگ با یک عمارت قدیمی [را شامل می شد]. خاطرم هست که مرحوم دهخدا در یکی از این اتاق ها معمولاً روی تشکی می نشست و [دائم] کتاب می خواند و یادداشت می کرد، یعنی فیش تهیه می کرد. هر وقت که من می رفتم، او در این حالت بود. جثه خیلی نحیفی داشت و مدام روی همان تشک خم شده و کتاب می خواند و لغت هایی را که از کتاب های مختلف به نظرش می رسید، روی ورقه ای می نوشت و کنار می گذاشت. در منزل او چندین اتاق قفسه بندی شده بود. وقتی دور این فیش های دسته بندی شده را نخ می پیچید، [آنها را] در این قفسه ها جا می داد. آن مرحوم غالباً (نه تنها با من) با هر کسی که با او ملاقات می کرد، درد دل کرده و می گفت که ببینید من این همه زحمت کشیدم و میلیون ها فیش تهیه کردم، [ولی] کسی حاضر نیست آنها را چاپ کند. در زمان [اسماعیل]مرآت چاپش را شروع کرده بودند، ولی چون سرمایه کلانی می خواست- چنانکه هنوز هم بعد از چهل سال به اتمام نرسیده است- موضوع معلق ماند. به هر حال هر کسی که به دیدن ایشان می رفت که معمولاً هم از فضلا و دانشمندان و وکلا و وزرا یا از کسانی بودند که دستشان به جائی بند بود، این گله را به او می کرد که من اینها را تهیه کردم و می میرم و بعد از من هم از بین می رود، [چون] کسی نیست که چاپش کند. از جمله من هم که برای کسب فیض از محضر ایشان و تدوین رساله ام پیش ایشان می رفتم، این مطالب را می گفت. گله می کرد و نشان می داد که من پیرم و سنم بالاست و این همه کار کردم و اگر در زمان خودم سر و صورتی به اینها داده نشود، از بین می رود.
یک روزی که من خدمت مرحوم دکتر معظمی (نایب رئیس مجلس) رسیده بودم، مطلب را به طور کلی عنوان کردم و گفتم که من برای کار خودم به منزل دهخدا می روم و ایشان هم اینطور می گویند و خیلی هم آه و ناله می کنند. حق هم دارند، چون کسی اینها را چاپ نمی کند. این مطلب در مرحوم دکتر معظمی تأثیر گذاشت و به من گفت که یک روز با هم [به منزل دهخدا] برویم. البته این را می دانید که تا شهریور 1320، مرحوم دهخدا رسماً رئیس دانشکده حقوق هم بود که نمی رفت و مرحوم دکتر شایگان آن را اداره می کرد. بعد هم مرحوم دکتر شایگان تغییر کرد و مرحوم دکتر معظمی نایب رئیس دانشکده حقوق و بعد هم نایب رئیس و وکیل مجلس شد و از معاونت [دانشکده حقوق] استعفا داد. به این مناسبت، خودش یک پیوستگی معنوی هم با مرحوم دهخدا داشت. وقتی این مطلب را برای مرحوم دکتر معظمی عنوان کردم، او اظهار تمایل کرد که یک روز با هم [نزد] مرحوم دهخدا برویم. من هم وقتی مطلب را می گفتم، فکر نمی کردم نتیجه آن، این نتیجه خوبی که الآن به دست آمده، باشد و برحسب تصادف صحبتش را کردم، ولی به هر حال باعث شد که ایشان ابراز تمایل بکنند که بروند و او را ببینند.
خوب به خاطر دارم که یک روز بعدازظهر به منزل مرحوم دهخدا رفتیم. از قبل هم من به مرحوم دهخدا گفته بودم که این مسأله را با ایشان در میان گذاشته ام، ایشان هم از وکلای متنفذ مجلس و نایب رئیس مجلس است (البته او را اسماً می شناخت) و حالا که ایشان به اینجا می آیند، شما [صحبت تان را] بگوئید، احتمال دارد که در این راه به شما کمک کنند. مرحوم دهخدا برای این جلسه آماده بود. من و دکتر معظمی به آنجا رفتیم و مرحوم دهخدا هم به طور مفصل جریان را با ایشان در میان گذاشت و فیش ها و قفسه ها را به او نشان داد. مرحوم دکتر معظمی خیلی متأثر شد و گفت که من کوشش می کنم که مجلس، امر چاپ این فرهنگ (خودش اسمش را لغت نامه گذاشته بود.) را به عهده بگیرد. او به مرحوم دهخدا قول داد که بودجه آن را مجلس تصویب کند و در مجلس هم به طبع برسد. ایشان به قول خودشان وفا کرده، طرحی را تهیه کردند که پانزده نفر از وکلای آن زمان آن را امضاء کردند، [مبنی بر این] که مجلس شورای ملی امر چاپ و انتشار لغت نامه دهخدا را به عهده بگیرد. [هر وقت که] وکلا لایحه می دادند، کافی بود که پانزده نفر آن را امضا کنند تا قابل طرح در مجلس و تصویب یا رد شدن باشد. دکتر معظمی این را تهیه کرد و پانزده نفر از وکلای اهل علم آن زمان، مثل مرحوم دکتر زنگنه (وزیر معارف که بعد کشته شد) آن را امضا کردند و به تصویب رسید و [قرار شد] که مجلس اعتبار و بودجه چاپ این کتاب را به عهده بگیرد. البته این کتاب (همانطور که مرحوم دهخدا در نظر داشت) نه کتاب لغت بود و نه دائرهالمعارف و فرهنگ، چون مرحوم دهخدا این اسامی را قبول نداشت. [این کتاب] از فرهنگ یا کتاب لغت بزرگ تر و از دائره المعارف کوچک تر بود. خودش اسم لغت نامه را برای آن انتخاب کرد. وقتی که این قانون تصویب شد، یک کمیسیونی در مجلس از مرحوم سید محمد هاشمی (رئیس روزنامه رسمی آن زمان که من معاون ایشان بودم)، مرحوم ارباب مهربان مهر (زرتشتی بود و در زمان ارباب کیخسرو در مجلس استخدام شده بود و رئیس حسابداری بود) مرحوم اکباتانی (رئیس بازرسی مجلس) و شاید یک نفر دیگر (اسمشان را یادم نیست) تشکیل شد. ما پنج نفر شدیم «کمیسیون فرهنگ دهخدا» و گرداننده این کمیسیون هم طبیعتاً من بودم، چرا که هیچکدام از آنها اهل فن نبودند و کسی هم که دنبال این کار بود، من بودم. در حقیقت من عضو کمیسیون بودم، ولی عملاً آن را اداره می کردم. قرار شد که این کمیسیون کار تدوین فرهنگ دهخدا را انجام دهد.
وقتی که این تصویب شد، من رفتم پیش مرحوم دهخدا و گفتم که [حالا] چکار کنیم؟ خاطرم هست که آن مرحوم به شوخی به من گفت که من در وهله اول به چند نفر پشت هم انداز احتیاج دارم. من نفهمیدم که مقصود او از این حرف چیست، چون یک اصطلاح معمولی است که همه ما می دانیم. بعد توضیح دادند که این فیش هایی که من تهیه کرده ام، مخلوط است و من افرادی را می خواهم که اینها را پشت هم بگذارند و لغت ها را منظم کنند. او به اصطلاح خودش و به شوخی می گفت که چند نفر پشت هم انداز می خواهم! من متوجه شدم و مرحوم دکتر معین، مرحوم دکتر خانلری، آقای دکتر ذبیح الله صفا، اقای افشار شیرازی، دکتر خان بابا بیانی و چند نفر از کسانی را که اهل فن بودند و با آنها محشور بودم را معرفی کردم. یک حقوقی برای اینها معین و ابلاغ شان هم صادر شد.
شماره ردیف مصاحبه: 316
مصاحبه کننده: پیمانه صالحی