|
بخشی از مصاحبه سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران با جناب آقای دکتر حسن فرسام
تاریخ: 1377/10/15
|
|
ـ در مورد فعالیتهای خودتان که مدت سی ماه ریاست دانشکده را بر عهده داشتید صحبت کنید.
ـ در آن موقع امکان نداشت انسان فعالیت اجتماعی نکند. شما به خاطرتان نمی آید، شاید در حدود چهل تا شصت گروه متعدد با نامهای مختلف بودند که هر کدام یک روزنامه و یک حرف داشتند و حتی در دانشگاه یک جایی می خواستند و مسالمت آمیز با هم زندگی می کردند. پس یک مقداری از وقت انسان صرف این می شد که دانشگاه را نگه دارد و دانشگاه در مسیر خود که تربیت افراد با فضیلت، با فرهنگ، بامعنویت و انسانهای فرهیخته ای است، برود و قدم بردارد تا دانشگاه را علمی تر کند و جوری کند که مهد پرورش علم باشد، چون همه جای دنیا، دانشگاه مرکز پرورش فکر، دانش و سیاست و .. است، اما کار اصلی آن پرورش نیروهایی است که بعداً بخواهند در تولید و اقتصاد و توسعه ... جامعه کار کنند. پس طبیعی است که یک مقدار از کارهای ما صرف آن می شد که تغییر برنامه بدهیم. اما دو، سه کار دیگر هم برای ما اهمیت داشت. اگر به خاطرتان باشد، گفتم که ما را در سال اول به کارآموزی می برند و من دیدم که چقدر این کارآموزیها دشوار است.
همواره در این فکر بودم که چکار باید کرد؟ یکی، دو بار پیشنهاد باز کردن یک داروخانه در دانشکده دادم تا همانطور که در دندانپزشکی مریضها مراجعه می کنند، به داروسازی هم بیایند و خدمات واقعی دارو را ببینند، نه اینکه در سطح شهر داروی خود را بگیرند و اصلاً با دکتری که هست، حرف نزنند. نه او بداند که باید با مریض حرف بزند و نه مریض بداند که حقی برای او تعیین شده است. به این فکر افتادم که درست مثل بیمارستانها واحدهای خدمات داروئی و عرضه اطلاعات درست کنیم که در همان موقع با صحبتها و مذاکراتی که حدود یک سال طول کشید، هفت داروخانه در اختیار دانشکده قرار داده شد که همین داروخانه سیزده آبان اولین آن بود که در اختیار قرار گرفت و مدتها هم به صورت جدید، یعنی با امکانات کم آن موقع، زیراکس داشت و ... تمام استادها به آنجا می رفتند و کار می کردند و به مریض اطلاعات می دادند، چون حقیقت آن است که حضور دکتر داروساز برای دادن یک بسته داروئی نیست. دکتر داروساز برای این است که بدون وقت قبلی و بطور رایگان مریض می رود که اطلاعات بگیرد، چون او متخصص آن است که [مریض] دارو را چگونه بخورد و چگونه نخورد، کی بخورد و کی نخورد. پس ایجاد یک مرکز داروئی برای ما مهم بود که تا موقعی که من بودم، دو تا از این داروخانه ها سرپا شدند و وضع کارآموزی تغییر کرد.
تلاش دومی که در همین زمینه کردم، این بود که اگر در بیمارستانها بخش قلب برای آموزش پزشکان هست، داروخانه باید برای آموزش داروسازی باشد. توزیع، پرونده تجدید و تعیین در دارو باید توسط دکتر داروساز در بیمارستان انجام شود. بخصوص اینکه در همان سالها اوج این بود که در بیشتر کشورها داروسازی بیمارستانی رایج شده بود که باید داروساز در توزیع دارو و خواندن پرونده که ببیند داروها را چطوری می خورند، دخالت کند. یعنی هشت تا دارو را یک دفعه در استکان نریزند و در حلق بیمار خالی کنند. ما موفق شدیم که آنها را هم وابسته کنیم و از آنجائی که که نمی خواستیم این کار اجبار باشد، به رأی خودشان گذاشتیم که متأسفانه نشد.
یک واحدی دیگر به نام بخش داروئی داشتیم. [همانطور که] می دانید، بخش داروئی پرسابقه ترین واحد تولیدی دارو در ایران است. یعنی شاید از سال 1320 [دارو] می ساخته، برای اینکه داروهای ساختنی بیمارستانها رایگان بوده، بیمارستان ها هم از اول آن قدر پول نداشتند که از بیرون بخرند، آن بخش دارو می-ساخته و در اختیار بیمارستانها قرار می داده است. فعال کردن آن بخش [لازم بود]، چون یکی از مشکلات، رفتن خیلی از نیروهای ما بود، چون یک سری از نیروهای ما [آنجا را] به دلائل متعدد ترک کردند یا از ایران رفتند و یا اگر از ایران نرفتند، قلمرو کاری خود را عوض کردند. یعنی ترجیح دادند دیگر در دانشگاه نباشند و بروند در بیرون کار آزاد داشته باشند. این بحران را ما به خصوص در آن بخشی که اسم آن بخش داروئی بود، حس کردیم یک باره دیدم که ما افرادی برای آنجا نداریم. برای آوردن افراد جدید تلاش [کردیم.] با همه این تفاسیر، آنجا مقداری بازسازی شد. البته هیچ کاری را من تنها نکردم. روزی که من از دانشکده رفتم، یک حرف زدم که هنوز هم می زنم. هر کار خوبی که انجام شد، همه اساتید و کارکنان [در آن نقش داشتند]، چون ما یک شورای مشورتی داشتیم که نماینده کارکنان هم بود، نماینده دانشجویان هم بود و من با نظر آنها کار می کردم. اگر کاری هم خطا شده، آنها را من کردم. از این نظر آن بخش فعال تر شد و توانست محلول های دیالیزی ـ که آن موقع بحرانی بود و ما تنها مرکز ساخت دیالیز در ایران بودیم ـ و سایر داروهای مورد نیاز بیمارستان های دانشگاه را مانند گذشته، تهیه کند.
یک مرکز دیگری به نام مرکز گیاهان داروئی داشتیم. این مرکز یک ساختمانی است در جنب تالار رودکی (حالا تالار وحدت می گویند، ولی من ترجیح می دهم که رودکی بگویم) بود. خانمی یک ساختمانی را وقف کرده بود که آن را برای گیاهان داروئی در نظر گرفته بودند، ولی این ساختمان متاسفانه هیچ وسیله و کسی را نداشت. آنجا را تعمیر کردیم و وسائل گرمایش برای آن گذاشتیم. یک ساختمان قدیمی قشنگی بود که تصمیم گرفته بودیم یک موزه کوچک سنتی و یک عطاری کوچک در آنجا درست کنیم. اساسنامه ای نوشتیم و یک شورا برای آن درست کردیم که از استادان دانشکده های پزشکی و کشاورزی و دامپزشکی و دانشکده-های دیگر در آن شرکت می کردند. حتی در آن موقع طوری شد که اجازه این را به آن شورا دادند که صدور برخی از مواد اولیه گیاهی بدون اجازه آن شورا انجام نگیرد. فعالیت دیگر، دادن یک برنامه جدید بود که برنامه مقداری احساسی بود، در روزنامه ها هم چاپ شد. اما به هرحال اصل بر این بود که دانشجوها بایستی در محیط کار درس بخوانند، یعنی دانشجو فقط نباید در دانشگاه بنشیند و درس بخواند. این نظریه داده شد که [دانشجو] مثلاً باید برود در خانه های بهداشت آن موقع و در آنجا کار بکند و برگردد و به اینجا بیاید. یعنی جوری باشد که با جامعه و نحوه کارش بیشتر آشنا شود. ولی خوب چون در آن موقع الگوهای نپخته-ای وجود داشت و ما می خواستیم از کشورها دیگر [الگو برداریم] و تجربه های زیادی نبود، بیشتر آنها چندان انجام نگرفت تا بعد به ستاد انقلاب فرهنگی آمد که کل برنامه ریزی ها دیگر در اختیار آنجا بود. در این فرصت سی ماه که من [رئیس دانشکده] بودم، به نظرم سی روز می آید. شاید من اولین کسی بودم که گاهی تا دیروقت در اینجا برای انجام کارها می ماندم، چون طبیعی است و همه هم می گفتند که اوائل یک تغییر، خود به خود ایثارگری مطرح می شود. به تدریج که سیستم برای خودش جا باز می کند، طبیعی است که قانون و دانش و فن جای ایثارگری های احساسی را بگیرد. [این مسائلی بود که در آن مدت مطرح بود که] مفصل گفتم.
شماره ردیف مصاحبه: 387
مصاحبه کننده: اعظم فلاح