|
مصاحبه سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران با آقای منوچهر بهنام
جلسه اول، تاریخ: 75/12/18
|
|
روز سی ام تیر من در خیابان انقلاب امروز، نزدیک چهار راه ولیعصر با ماشین می رفتم. تیمور بختیار و هفت، هشت تا از افسرها همین جور قدم می زدند و البته دیدارشان خوشایند نبود. نزدیک خیابان لاله زار بود که صدای تیراندازی بلند شد. یک عده ای می دویدند و یک عده ای هم افتادند. من با ماشین تند رد شدم و به خانه ام رفتم. دو بعد از ظهر بود، هوا هم خیلی گرم بود. خانم مرحوم باقر کاظمی (مهذب الدوله) که در کابینه قبلی مصدق وزیر امور خارجه بود و در کابینه بعدی او وزیر دارایی و نایب نخست وزیر شد، به خانه ما آمد. به من گفت: منوچهر آقا! باقر می گوید که با ماشین خودت بیا منزل ما، چون مثل اینکه تلفن قطع شده بود. من رفتم خانه آقای کاظمی و دیدم ایشان با حالت خیلی عصبانی دارد در اتاق قدم می زند و با خودش حرف می زند. گفت: منوچهر برویم سعدآباد. گفتم: چشم. بعد من با ایشان رفتیم و رسیدیم تجریش و من نمی دانستم کجا باید برویم. او راهنمایی کرد و رسیدیم دم کاخ سعدآباد و ما را راه ندادند؛ پاسدار ما را راه نداد. بعد یک افسری آمد بیرون و آقای کاظمی به او گفت: من می خواهم با آقای علا صحبت کنم. گفت: علا نیست ، رفته خانه. گفت آقای دکتر احمد هومن معاون دربار هست. مرحوم کاظمی با عصبانیت گفت: من با او کاری ندارم. بعد مرحوم کاظمی گفت من می توانم خدمت شاه برسم؟ افسر رفت توی اتاق و تلفنی کرد و آمد گفت: بله، می گویند بفرمائید. بعد کاظمی نشست در ماشین و با راهنمایی آن افسر رفتیم در عمارتی ایستادیم. مرحوم کاظمی رفت بالا. به من گفتند که برو یک گوشه ای بایست. یک گوشه ای ایستادم. بعد از یک ساعت مرحوم کاظمی آمد. دیدم قیافه او باز است. گفتم: چی شده؟! گفت: من به شاه گفتم که تا به حال درتمام صحبتها فحش ها نصیب قوام السلطنه می شد، از حالا به بعد دارد نصیب شما می شود و دارند به شما و مادر و خواهرت فحش می دهند. این است که باید یک فکری بکنید. شاه گفت: قوام السلطنه کنار خواهد رفت و ساعت چهار یا پنج هم جزو اخبار آن را خواهند گفت. مرحوم کاظمی به من گفت: تو ساعت چهار و پنج این اخبار را گوش کن و بیا خانه من. من هم همین کار را کردم. پنج یا چهار درست یادم نیست ـ رادیو گفت که بله، قوام السلطنه استعفا داده. بعد رفتیم منزل مرحوم کاظمی و یک عده زیادی جمع بودند و کاظمی گفت: معذرت می خواهم، من باید جایی بروم. بعد گفت: منوچهر برویم خانه مصدق. رفتیم خانه مرحوم دکتر مصدق.
مرحوم مصدق خانه پسرش مهندس احمد مصدق بود که یک ایوانی رو به خیابان کاخ ( فلسطین امروزی) داشت. مرحوم مصدق یک روبدوشامبر کرمی پوشیده بود و خیلی ها آنجا جمع بودند. من فقط ظهیرالاسلام را یادم می آید و حشمت الدوله را که [آنها را] می شناختم. اشخاص دیگر را نمی شناختم. مرحوم مصدق آمد و مرحوم کاظمی مرا به او معرفی کرد و گفت: خاله زاده. ایشان [دکتر مصدق] هی می رفت بالای ایوان و به مردی که تظاهر می کردند، صحبت هایی می کرد و می آمد. بعد مدتی با آقای کاظمی صحبت کردند بعد دیگر ما رفتیم خانه آقای کاظمی.
شماره ردیف مصاحبه :257
مصاحبه کننده: شفیقه نیک نفس