|
مصاحبه سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران با آقای دکتر احمد بهشتی
|
|
ـ از همان زمانی که در شیراز بودم، فعالیت تبلیغی و منبر را شروع کردم. ابتدا هم در همان روستای زادگاه خودم (روستایی است به نام میان ده فسا که بعد در آغاز پیروزی انقلاب به نام اسلام آباد نام گذاری شد.) و اطراف و مقداری هم در بخشی از بخشهای شهرستان جهرم (مخصوصاً مرکز آن بخش به نام قطب آباد) این کار را همینطور در ایام تبلیغی ادامه دادم.
ـ حدوداً چند ساله بودید؟
ـ بله، آن موقع... [ناتمام] ظاهراً از سال 35 و 36 من برنامه تبلیغ و منبر را شروع کردم، [البته] در آن منطقه خودمان و منطقه ای از جهرم به نام بخش کردیان و روستاهای آنجا و مخصوصاً مرکز بخش و بعد هم کم کم به شهرها مسافرت کردم. یکی از شهرهایی که در اولین سالهای تبلیغی به آنجا رفتم، کازرون بود. بعد شهر دیگری در فارس هست که آن وقت می گفتند اردکان و حالا سپیدان نامیده می شود. آنجا دو ماه متوالی مشغول منبر و تبلیغ بودم و مردم هم علاقه خوبی نشان می دادند. بعد که به قم آمدم، کم کم به شهرهای بزرگ تر نیز رفتم.
ـ تا پیش از رفتن به قم، موضوعاتی که بر منبر مطرح می کردید، بیشتر مسائل مذهبی بودند؟
ـ بله، آن موقع بیشتر موضوعات مذهبی بود و البته انتقادی هم بود، منتها بیشتر انقاد از اوضاع اخلاقی خود مردم و گرفتاری های خود مردم [بود]. بعد که در سال 38 به قم آمدم، خوب این برنامه را هم ادامه دادم و در سال 41 به آبادان رفتم. سال 42 که واقعه 15 خرداد اتفاق افتاد، من تقریباً تا نیمه محرم در تهران و مشغول امتحان دانشکده بودم، ولی خوب شاهد تظاهرات وسیع مردم در تهران بودم. مخصوصاً روز عاشورا و روز یازدهم و دوازدهم که قضیه پانزده خرداد اتفاق افتاد و کشتار زیادی در تهران شد. یادم هست که در روز عاشورا من رفته بوم به این مدرسه عالی شهید مطهری که آن وقت اسمش سپهسالار [بود]. از مدرسه آمدم بیرون و دیدم یک جمعیت خیلی عظیمی ـ همه جوان ـ از سمت بازار به طرف بهارستان و به طرف دانشگاه آمدند. خیلی ادامه داشت و هرچه من ایستادم، تمام نشد. هر کدام از اینها یک چوبی دستشان بود که روی آن چوب عکس امام نصب شده بود. همه هم سیاه پوش بودند. شعارشان هم این بود «خمینی، خمینی، خدا نگهدار تو، بمیرد، بمیرد، دشمن خونخوار تو» بعد اینها رفتند به طرف دانشگاه. آن روز، روز عاشورا بود که بعدش هم دیگر روز دوازدهم و جریان کشتار عمومی مردم از طرف رژیم انجام شد. آن روزها من تهران بودم، ولی خوب سخت گرفتار امتحاناتم بودم. امتحاناتم که تمام شد، برگشتم قم و از قم هم رفتم آبادان. آنجا دیگر سعی کردم که پرچمدار انقلاب باشم.
شماره ردیف مصاحبه: 571
مصاحبه کننده: فاطمه نورائی نژاد
ـ آقای دکتر در میان شخصیتهای فلسفی ـ اسلامی آیا کسی بوده که بیشتر از سایرین برای شما جذاب باشد؟
ـ خوب، من استفاده فلسفی ام عمدتاً از سه نفر هست، از سه تا استاد، مخصوصاً در سطح بالا. در سطوح پائین، خوب باز بودند، اما در سطح بالا استفاده من از مرحوم علامه طباطبائی بود و مرحوم استاد مطهری و مرحوم دکتر حائری. البته در سطح بالا، از مرحوم آقای مصلح هم که استاد این دانشکده بود استفاده می کردم. اصلاً ایشان در دوره دکترا یک سال به ما فلسفه درس داد، ولی حقیقت این است که من در درجه اول مجذوب علامه طباطبائی بودم و هنوز هم هستم و به همین نسبت مجذوب استاد مطهری هستم. یعنی به نظر من استاد مطهری همان ادامه علامه طباطبائی است، دو تا وجودی است که نمی شود اینها را از هم تفکیک کرد.
ـ واقعاً به این دقت می شود گفت که . . .
ـ بله، خود مرحوم آقای مطهری هم اصلاً در علامه طباطبائی فانی بود. مثلاً به عنوان نمونه، گاهی وقتها که ایشان در مقالاتشان اسم علامه طباطبائی را می بردند، می نوشتند «روحی فداه»! تعبیر روحی فداه را کم کسی برای کسی [به کار می برد]. من این را در خیلی از نوشته ها و مقالات آقای مطهری آن وقتها دیدم و واقعاً ایشان نسبت به علامه طباطبائی فانی بود. بله، البته خودش یک صاحب نظر بود و نمی خواهم بگویم نسبت به علامه طباطبائی مقلّد بود، ولی به هر حال اینها دیگر همه استوانه های حکمت متعالیه ملاصدرا هستند. ایشان هم فانی بود در علامه طباطبائی. خوب، چون هر دوی آنها به گردن ما حق استادی داشتند و ما از هر دوی آنها بهره گرفته بودیم، باید بگویم من هم در هر دو. اگر او فانی در ایشان بود، من هم در هر دو. اگر بگویم در یکی از آنها فانی بودم، در حقیقت باز هم می شود در هر دو، چون نمی شود اینها را از هم جدا کرد. گفت «ما یک روحیم اندر دو بدن». رابطه آقای مطهری با علامه طباطبائی این جور است که یک روح در دو بدن. بنابراین، نمی شود یکی را قبول کرد و به یکی ارادت ورزید، دیگر قابل تفکیک نیستند و به آن دیگری هم به همان نسبت ارادت پیدا می کند.
ـ پس شما شاگرد علامه هم بودید؟
ـ بله. من سالی که از شیراز آمدم قم، درس اسفار علامه طباطبائی تعطیل شده بود، یعنی به خاطر بعضی از سیاستهای حوزوی تعطیل کرده بودند، چون دیده بودند، درس فلسفه خیلی دارد شلوغ می شود و حوزه هم که رسالتش فقه آل محمد (صلی الله علیه و اله) هست، این است که عملاً درس علامه طباطبائی را تعطیل کرده بودند. البته ایشان هم بدون اینکه اعتراض کنند یا چیزی بگویند، این را پذیرفته بودند. بعد یک درس شفا گذاشته شد. درس شفای ایشان در مسجد سلماسی قم بود، همان جایی که امام فقه و اصول می-گفت. این درس در ساعت یازده صبح برگزار می شد، با یک عده قلیلی که حالا جزء ارکان فلسفه در حوزه هستند، مثل آقای جوادی، آقای مصباح، آقای انصاری شیرازی. اینهایی که جزء ارکان فلسفه حوزه هستند، شرکت می کردند. ما هم این درس را شرکت کردیم. کتاب هم نداشتیم. آن وقت شفا کمیاب بود. می رفتیم کتابخانه مدرسه حجّتیه، از روی نسخه چاپی آنجا دست نویس می کردیم و بعد می بردیم و در درس علامه طباطبایی شرکت می کردیم. این است که مقداری از شفا را خدمت ایشان خواندیم. بعد دیگر آن محدودیت-ها از بین رفت و دوباره ایشان اسفار را در مسجد فاطمیه قم شروع کردند و باز من جزء اصحاب ایشان در درس اسفار بودم. این است که از علامه طباطبائی زیاد استفاده کردم، چه از درسشان و چه از نوشته هایشان. همچنان که من از درس تفسیر علامه طباطبائی استفاده نکردم، [چون] زمانی که من آمدم قم، دیگر ایشان تفسیر نمی گفتند، ولی خوب از تفسیر المیزانشان خیلی استفاده کردم. هنوز هم واقعاً به نظرم می آید تفسیر المیزان بهترین تفسیر است
شماره ردیف مصاحبه: 575
مصاحبه کننده: فاطمه نورایی نژاد