از متخصص اسناد بپرسيد
صفحه هاي مرتبط
 
پربازديدهاي امروز
 
پربازدید ها
 
Enter Title

گزيده مصاحبه با آقاي دكتر آذرتاش آذرنوش
استاد زبان و ادبيات عرب
(قسمت دوم)

 

 

    مصاحبه كننده: فاطمه نورائي نژاد                                                                                  تاريخ مصاحبه: 2/10/1382

ـ آقاي دكتر لطفاً درباره دوران دانشگاه، اساتيد و دوستان خود برايمان توضيح دهيد.
ـ من يك سال در دانشكده الهيات درس خواندم و اين يك سال باعث شد كه اصلاً عليرغم تمام آن تبليغات خيلي تند عليه دين و روحانيت در آنجا بمانم. حقيقت اين بود كه يك نوع ارضاي نفساني در آنجا احساس مي كردم كه مرا اندكي در فراز اين انگشت نمايي ها، تهمت ها، مسخرگي ها و متلك ها قرار مي داد و آن نوعي فرزانگي بود كه من در استادانم مي ديدم. به دلايلي كه جاي گفتن ندارد، دانشكده معقول و منقول آن موقع چند مهره بسيار استثنايي را جمع كرده بود. اينها همه از استادهاي دانشگاه نبودند و بعضي هايشان از خارج از دانشگاه مي آمدند. مثلاً يك آقايي به نام بديع الزماني بود كه كرد بود، ايشان در حافظه يك موجود عجيب و غريب و در علم عربيت واقعاً استثنايي بود. يك آقاي ديگري بود كه خدا رحمتش كند، اسمش آقاي سينا بود و در ادبيات عرب تبحّري داشت كه همه را مبهوت مي كرد؛ مثلاً مينوي آنجا بود؛ فروزانفر كه اول بود و بعد آقاي محمدي آمد؛ مرحوم همايي هم آنجا استاد بود. از جوانترها آقاي آريان پور تازه آمده بود و آقاي دكتر يزدگردي نيز بود. من نمي دانم كه اين نامها براي شما چه معني اي دارد ولي براي اهل ادب هر كدام از اينها يك ستاره هستند.
من يكسال كه آنجا بودم در كنكوري شركت كردم كه به عراق بروم. عراقي ها يك بورسي به ايراني ها مي دادند و در عوض بورس هايي مي گرفتند. شايد هشتاد نفر در آن كنكور شركت كرده بودند كه از اين هشتاد نفر هفتاد نفرشان روحاني بودند ولي من در آن كنكور نفر دوم شدم و بعد به عراق رفتم. يكسال در دانشكده ادبيات آنجا ماندم و خيلي خوب عربي خواندم. من با هيچ ايراني صحبت نمي كردم مگر وقتي كه به حمام مي رفتم چون بغداد حمام نداشت فقط يك حمام در كاظمين بود كه آنها هم اصفهاني بودند. اما نمي دانم مردم بغداد خودشان را نمي شستند يا چكار مي كردند؟![خنده ]
در آنجا مقدار زيادي شعر و ادب عربي خواندم و با بچه عربها خيلي جوشيدم. چند تن از استادان خيلي بزرگ آنجا از استادان من بودند كه الان از چهره هاي معروف و تابناك جهان عربند، مثل شاعر خيلي بزرگشان،جواهري كه اصلاً ايراني است و يكي از غولهاي شعر عربي است. به هر حال فكر مي كنم آنچه كه بايد از آنجا بگيرم، به حد كافي گرفتم و باز به ايران و دانشكدة خودمان برگشتم كه ليسانسم را اينجا بگيرم. بعد از چهار سال كه ليسانسم را گرفتم، كارهاي خيلي زيادي كرده بودم. كتاب ترجمه مي كردم و عربي ام مثلاً خوب بود. آن موقع ادبيات عرب در هيچ جاي [ديگر] ايران نبود. حالا اگر بيست تا رشته ادبيات عرب داريم، آن موقع فقط ليسانس بود و تمام مي شد. بنابراين من ناچار شدم براي ادامه تحصيل به خارج از كشور بروم.
ـ آيا ادبيات عربي كه آن زمان در ايران تدريس مي شد، تنها به صرف و نحو و بلاغت منحصر مي شد يا فرهنگ و تاريخ عربي را هم دربر مي گرفت؟
ـ نخير، خيلي عقب افتاده بود. به جاي ادبيات عرب تقريباً همان مضاميني را به ما درس مي دادند كه در ادبيات عرب حوزه وجود داشت. با وجود اين بايد گفت كه چون رشته ادبيات فارسي وجود داشت ناچار بودند يك قصيده از اين و يك قصيده از آن را بخوانند و ترجمه كنند يا شرح بدهند. اما چيزي به نام تاريخ ادبيات تحليلي نه به عقل ما و نه هيچ يك از استادانمان مي رسيد. چون اصلاً آدمي كه در اين رمينه كار كرده باشد، وجود نداشت.
به هر حال من درس خواندم، ليسانس گرفتم، رفتم فرانسه و دو تا دكترا گرفتم. مي خواهم بگويم زمان طولاني اي طي شد كه برگشتم و كار كردم. بعد تاريخ ادبيات ترجمه كردم و اين اولين تاريخ ادبياتي بود كه در ايران ترجمه مي شد؛ ببينيد چقدر از غافله عقب بوديم!